۴:۳۳ ب.ظ

برای یک مرد بی ادعا

و نمی دانستیم ،که همان جمعه ی دلگیر
سرانجام تو بود
و چه پرواز به بال و پر تو می آمد
تو سرودی سخن هدهد را
و چه می دانستیم
قصد رفتن داری
قصد آغاز شدن
پشت دیوار طلب
زندگی را چه شکوهی ست برای یک مرد؟

کاش ایثار تو از خاطرمان
گم نشود
خوبی و گمنامی
درس زیبای تو از زندگیم کم نشود
روی مردانگی از اوج نگاه تو سپید

و گذشتی که بدانیم گذشت
باور پاک پرستوی رهاست
پاتینا

خوب به یاد دارم وقتی از سفر مشهد برگشتم و پستی راجع به حرم نورانی امام رضا (ع) و حال و هواش نوشتم ؛اومدی و برام نوشتی:

زیارت قبول مریم خانم.
راستش به چیزهای زیادی اعتقاد ندارم اما فضای متبرک و قدسی این زیارتگاه ها رو نمیتونم انکار کنم .
مثل خورشید درخشان و انکار ناپذیره .

آخه چی بگم؟ تو به چیز های زیادی اعتقاد نداشتی بزرگ مرد؟
بی ادعا تر از خیلی ها بودی اون روزی که به خاطر نجات جون یه انسان مرگ رو به بازی گرفتی
کاش آدما مثل تو پای اعتقادشون می ایستادن کاش…..

۱۱:۲۲ ق.ظ

شوک

می خواستم از خاطرات سفر بنویسم از یادگاری ها و عکس ها و تموم چیزایی که دیدم و شنیدم و یاد گرفتم
ولی نشد
رفتن ناگهانی یه عزیز طوری منو تو یه شوک عجیب برد که تموم افکارم یخ زد
باورش برام غیر قابل قبوله،منی که تنها خواننده وبلاگش بودم ازین خبر طوری شوکه شدم که تموم وجودم یخ کرده چه برسه به همسر نازنینش که …
نمی دونم چی بگم
ولی مکتوب دیگه کتابت نمیشه
شیرزاد طلعتی دیگه نمی نویسه…………..

۱۰:۵۳ ب.ظ

بر فراز آسمان

دوستان گلممممممممممممم سلام
الان که دارم این پست رو می نویسم یه جایی روی ابرا هستم؛تو آسمون تو هواپیمایی که تنها ایرانی های توش من و محمدیم
و روبرومون یه عده سرخ و سفید مو طلایی کک مکی دارن هلندی بلغور می کنن
سفر ما از چهارشنبه شب آغاز شد با قطار به سمت ترکیه تقریبا ۳ روز تو راه بودیم تا استانبول حالا اینکه چه مناظر زیبایی تو راه دیدیم بماند فقط اینو بگم که به کمی سختی سفر با قطار می ارزید،تا کاپیکوی (شهری در ترکیه که لب مرزه تقریبا) با قطار ایران رفتیم و بعد از اون لوکومتیو ایران از ابتدای قطار جدا شد و لوکومتیو ترکیه چسبید سرش و رفتیم تا شهر زیبای وان اونجا هم با فری بوت ferry boat از روی دریاچه وان رد شدیم که حدود ۵ ساعت طول کشید بعدشم قطارمون تغییر کرد و با قطار ترکیه راهی استانبول شدیم
استانبول واقعا شهر زیبا و بی نظیریه؛مساجدی مثل ایاصوفیه،سلطان احمد،بایزید از لحاظ معماری کاملا برامون تازگی داشتن
مخصوصا مسجد ایاصوفیه که تبدیل به موزه شده بود،یه روز استانبول گردی کردیم و الان عازم مقصد اصلی مون یعنی همون کشور آسیاب ها هستیم من انتظار داشتم تو کوکن هاف هلند کلی گل لاله ببینم مخصوصا لاله سیاه ولی جالب اینجا بود که تو استانبول هم فصل گل لاله بود و چه لاله های زیبایی داشتن در واقع جشنواره لاله استانبول بود به قول خود ترک ها لاله زمانی،یعنی زمان لاله یا همون فصل لاله
احتمالا اروپا گردی ما از فردا شروع میشه
و تقریبا فرانسه رفتن مون و همینطور رم قطعیه،بقیه هم باید دید چی میشه ولی اسپانیا هم یکی از گزینه هاست که مورد علاقه ی منه
البته آخن آلمان و کشور بلژیک هم خیلی به ماست ریخت (شهر محل اقامت مون تو هلند) نزدیکن
تو همون یه روز گردش تو استانبول حدود ۴۰۰ تا عکس گرفتیم که خب طبیعتا آپلود این همه عکس ممکن نیست فعلا دو سه تاشو براتون می ذارم تا انشالله از سفر برگردم
تو این سفر یاد تموم دوستان و بر و بچه های وبلاگیم بودم و هستم مخصوصا دیروز که تو استانبول چرخ می زدیم حسابی یاد هلیا بانوی عزیز و جناب تمدن بودیم ،همینطور جناب کیامهر باستانی محترم که دائما به محمد می گفتم اگه کیامهر بود چه سفرنامه ای می نوشت امیدوارم خوب باشند

۲۰۱۱/۴/۱۱

مسجد سلطان احمد

لاله های استانبول


مسجد ایاصوفیه


راستی اینم لینک یکی از فیلم هایی که از فستوال گرفتم یه نوازندگی ترکی فقط متاسفانه سایت vimeoکه من فیلم رو روش آپلود کردم تو ایران فیلتره می تونید از فیلتر شکن استفاده کنید
شاد باشید
فستیوال بین المللی لاله استانبول ۲۰۱۱

۱۲:۰۳ ب.ظ

و سفر آغاز می شود

سرزمین آسیاب های بادی
سرزمین لاله های سیاه
و سفر آغاز می شود
بالاخره ویزامون رو با هر سختی بود گرفتیم البته تمام سختی ها برای جور کردن مدارک بود وگرنه ما با اولین درخواست ویزامون رو گرفتیم و تا چند روز دیگه سفرمون شروع میشه
دوست دارم تمام این سفر و تمام زیبایی هایی رو که قرار مهمون چشمام بشن با شما دوستان خوبم به اشتراک بگذارم
قول میدم تمام عکس ها و مناظر طبیعی رو ثبت کنم
….

۹:۴۴ ق.ظ

اندر احوالات گرفتن گواهی اشتغال به تحصیل از دانشگاه زاغارت آباد

روز یکشنبه مورخ دو سه هفته ی پیش که با دلی خرم و سرشار از شور جوانی از سفارت هلند آن هم با آن صف طویل در آن صبح دل انگیز یخ بندان بیرون آمدیم،تا برویم مدارک مان را تکمیل نموده و برگردیم تا ویزا بگیریم اصلا تصورش را نمی کردیم که…
دو سه روز بعد از سفارت فخیمه ی هلند تماس گرفتند که باید گواهی اشتغال به تحصیل بنده هم ضمیمه ی مدارک گردد و این آغازی بود بر فرجامی…….
بالاخره روزی که تهران را به مقصد دانشگاه … خودمان ترک کردیم جهت حضور در کلاس و البته گرفتن آن گواهی کذایی تازه فهمیدیم چون همین اول ترمی شهریه ی ناقابل خود را واریز نکرده ایم به ما گواهی نمی دهند و تازه چه تیکه های نازنینی شنیدیم بماند
خلاصه با ناامیدی تمام برگشتیم و روز بعد دوباره رفتیم به این امید که همسر گرام شهریه را واریز فرموده و فیش مذکور را فکس نمایند برای مقامات دانشگاه
با مراجعه به دبیرخانه معلوم شد دستگاه فکس دانشگاه… خراب است دیگر میخواستیم به زمین و زمان فحش بدهیم که فکری به ذهن مان خطور کرد که فیش مذکور ایمیل شود
از آن جا که مسئولین دانشگاه هیچوقت نماز اول وقتشان ترک شدنی نیست،حدود یک ساعت معطل شدیم تا نهار و نمازشان به سلامتی به پایان برسد بابا یکی نیست بگه آخه مگه مااااااااااا آدم نیستیم؟کار و زندگی نداریم؟
خلاصه زیبایی های سیستم اداری همچنان ادامه داشت تا بالاخره به دیدن تصویر فیش توسط ایمیل رضایت داده شد
خب تا اینجا لااقل دو خان را به خیر و خوشی رد کرده بودیم
نفس راحتی کشیده به سراغ مقام مسئول بعدی رفته که ایشان طی یک عملیات خیلی کاملا مسئولانه و بررسی های جدی فرمودند:سیستم خراب است و نمی توانند گزارش مالی بنده را بگیرند (حالا خوبه من از دانشگاه طلبکارم نه بدهکارررررررررر”)
خلاصه بازهم ناامیدانه راهی خانه شدیم
حالا در این مرکز علمی فرهنگی ….برای کسی مهم بود یا نبود که بابا جان وقتی کنسول گفته باید مدارک را سریع تر بیاوری وگرنه از ویزا خبری نیست را نمیدانم
کار هر روزمان شده بود مراجعه به دبیرخانه تا شاید تکلیف این گواهی کذایی… معلوم گردد اما در طی دو سه روز بعد همان مقامی که سیستم مبارکشان خراب بود دائما مرخصی بوده و تشریف نمی آوردند
حالا بماند من این بین چه چیزهایی که از روی عصبانیت نگفتم:مثلا اه اصلا با این سیستم اداری مسخره تون ترجیح میدم برم همون هلند بمونم
حالا من نمیدانم چرا گواهی بنده که باید برای سفارت برده میشد نیاز به تاییدات ویژه حتی امضای ریاست محترم دانشگاه دارد
مثلا من می خوام برم برنگردم پول شهریه دانشگاتونو ندم؟باباااااا جون من طلبکارم نه بدهکاررررررررررر
تا بالاخره پس از رنج ها و مرارت های بسیار دیروز یک سری کارها انجام شد که شاید کلا ده دقیقه هم وقت آقایان را نمی گرفت ولی دریغ و صد افسوس که بازهم دست ما کوتاه و خرما بر نخیل…………………
نشد که بشود
جناب ریاست محترم دانشگاه نبودند که بشود
و حالا پس فردا باید بریم سفارت جواب رد یا قبولی رو بگیریم
به نطر شما به مای مفلس بی نوا ویزا می دهند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

۳:۳۵ ب.ظ

با تولد یک گل هم،بهار شدنی ست

۳:۴۲ ب.ظ

عطر ملکوت

و اولین بار بود که از پشت پرده هایی سپید از جنس بلور میهمان گنبد با صفایت شدم
شاید آن همه سپیدی را لازم داشتم تا دوباره روشن شوم و بال های پروازم اگر چه شکسته؛گشوده شوند
لبریز بودنم وقتی که در کنار شما هستم بودنی سرشار از آرامش
آرامشی که نمی خواهی از تو بگیرند
اذن دخول که می خوانی انگار دلت با آسمان گره می خورد
کو چشمی که توان دیدن تردد فرشته ها را داشته باشد؟کو گوشی که نوای ملکوتی سلام تو را بشنود؟
دریغ و صد افسوس که ندارم
آمده ام تا سر بر خاک پای نازنینت بگذارم
و تو آنقدر مهربانی که دست نوازش بر سر دل شکسته ام خواهی کشید
می دانم می دانم عطر حضورت سرمستم خواهد کرد
پشت پرده های سپید برفی دلی تیره آورده ام تا در زلال محبتت بشویم

۱۰:۵۵ ق.ظ

تکیه اش را داده بود به پرچین ها و چشمهایش خیره مانده بودند به باغ رو به رو
و روزها و لحظه ها بودند که همینطور پشت سر هم از سیال ذهنش جاری می شدند روی علفزار،تمام آن روزهایی که کشف این باغ برایش بهانه ای بود تا بتواند برای ساعاتی از دست افکار و روزمرگی های بزرگترها فرار کند
همان روزهایی که برعکس بچه ها و نوه های تخس و پر شیطنت پدربزرگ به جای کندن بال پروانه ها و آواره کردن زنبورها به فکر کوتاهی عمر گل ها بود آن روزها می نشست کنار چشمه ای که منتهی الیه سمت چپ باغ قرار داشت و با صدای رسا می خواند:
آب را گل نکنیم
در فرودست انگار کفتری می خورد آب
عاشق پدربزرگ بود و آن دیوان حافظ نقره کاری شده ای که شب ها همدم نفس های پیرمرد می شد
الا یا ایها الساقی ادرکاسا و ناولها
که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها
آن روزها فیلسوفی بود برای خودش مشکلات عشق را کند و کاو می کرد تحلیل هایی به هم می بافت که گاهی خودش هم نمی فهمید
تمام طول تابستان ها را او بود و تنهایی یک باغ بزرگ که حتی با آن همه سر و صدا و شیطنت بچه ها صدایی به او نمی رسید و چقدر سرخوش بود از آن همه بزرگ شدن ها
و حالا که به پرچین ها تکیه داده بود و به همان باغ می نگریست حسرت تمام آن کودکی نکردن ها را می خورد
حسرت آن گرگم به هواهایی که تجربه شان نکرده بود حسرت بالا بلندی با عمو زاده ها،آب بازی در یک ظهر گرم تابستان
حتی حسرت شیطنت هایی که به خوردن کتک مفصلی ختم می شد
حالا فکر می کرد حتی آن شیطنت ها ارزش کتک خوردن را هم داشته اند
توی باغ هنوز هم تاب درختی سر جایش بود تنها چیزی که دست خوش تغییر نشده بود
چشمهایش را بست و عبور خنک باد از میان روحش بود انگار که آرامشی عجیب داشت
زمانی سر این تاب خالی جنگ جهانی به راه می افتاد و حالا فقط خودش بود و خودش
و حرکت سیال هوا از میان بند بند وجودش
کاش می شد دوباره به کودکی برگردد…

۱:۲۱ ب.ظ

باغ بی برگی

در کوچه باغی که به تو منتهی می شود
حتی گاهی نفس کشیدن هم بهانه ای بیش نیست
حتی قدم زدن به تمنا می رسد
حتی عبور از زیر شاخه هایی که می رقصند
و جویبار لحظه ها
جاری تر از همیشه
پشت تمام این سال ها قد کشیده ام
رنگین کمانی از انتظار
در کوچه باغ بی برگی
حتی اگر رنگین کمان مرا
رنگی نمانده باشد
شاید بهانه بوده این همه به تو رسیدن ها
دنبال رد پای خودم بوده ام ولی
در چشم های تو

۱۰:۴۹ ق.ظ

خیلی دور خیلی نزدیک

گاهی تو زندگی چیزهایی میبینیم از دور که خیلی زیبان و وقتی نزدیکتر میشیم نظرمون راجع به زیبایی شون تغییر میکنه
تا حالا شده چیزی از دور جذبتون کنه و وقتی بهش نزدیک میشین بهت زده حتی چند قدم به عقب برگردین؟
تقریبا کمتر کسی هست که تماشای ماه مخصوصا از نوع شب چارده ش براش جالب و جذاب نباشه

واسه این ماه چه تعابیر بلند بالایی که نمیشه ساخت؟
به نظرتون چند بار تو چند تا شعر عاشقانه مدال افتخار به سینه ش زدن؟
فاصله ما با این ماه چقدره؟
وقتی بهش نزدیک و نزدیک تر میشیم چی می بینیم؟
به نظرتون بازم همون نقره فام دل انگیز؟

تو زندگی ما آدما خیلی وقتا خیلی چیزا یا حتی خیلی افراد فقط از دور قشنگن و از نزدیک نمیگم زشت
ولی قابل تامل ان